ماجرای دوئل مداد با کاغذ بود
وقتی که تنهاییش خط خورد
سپید مچاله ام کرد
و من شدم
تازه عروس آبهای رهگذر
این را همیشه تابلو ها به من می گفت
اما در جاده ی چشم های تو
هیچ تابلو یی خبر نداشت
شانه های راههایت اینچنین بریده است!!!!!!!!
باورم نمیشه پسر خاله ی عزیزم یک هفتس که دیگه نیس
به چی فکر میکرد که لایق همچین مقامی شد نمی دونم فقط
جاش خیلی خالیه!
نه نه برای چشیدن طعم آزادی
میلاد جان تمام عمر پرهای نازت را
کجای قامت رعنای خودت جا دادی؟
* * * * * *
تو می خندی و من گریانم از تو
تمام شهر را نالانم از تو
یکی در جستجوی چهره ات بود
بیا عکس شهید لرزانم از تو
بندو بارت را کمی تعمیر کن
دستهایم می خورد به استخوانهای تراش خورده و بی جان تنت
مرد شب لااقل اینبار کمی روغن بزن
چوب خشکیده ی لولای گلویت تا صبح
عقدنامه ی خودش را با هوا
جشن می گیرد عروسی می کند
با قریچ قروچ خود خواب مرا به دار می آویزد!
مرد شب حالم بهم می خورد از........
پشه ها توی هوا به ساز وحشیانه ی غم های من میرقصند!
تو که حالیت نمی شود سرت
زیر آهنی ترین پتوی خواب پنهان است
مرد شب حالم بهم می خورد از........
تو که آدم نیستی دیو تاریکی ای وحشت مرگ
آن زمان که ساعت دیواری
یازده بار در خاموشی می خندد
و تمام کودکان باز مانده ی ادیسون
در میان خانه های شهر
بی صدا می میرند
قفل و زنجیر به پاداری و می آیی به سویم
شیشه ها هنوز از
سکته ی دیشب خود بی جانند
نیست دیگر راهی
خود شعله می شوم
تو فقط خاموش باش
و خدا
صبح خاکستر از باد به جا مانده و تبدار مرا
آدم خواهد ساخت
چینهای دامن من هم باز نکرد
حتی اگر تا چین برایت می رقصیدم
باز هم نمی شکستی
سنگچین یخ بسته ی غرورت را!!!!!!!!
ترس من از
بوسه های پنهانی ات بر پیشانی ام نیست
می ترسم
ماه پیشانی شوم
همه بهانه بود که تکرار شوم به باد
از ازدحام سرخ معراج شقایق ها دلم گرفته بود
من تلخ تاراج خودم را می چکاندم تا
بگویم که شراب می خورده ام بی باک
اندیشه ام فردای خاموش بلوری بود
که در رگهاش نور عشق÷اشیدم
و در الماس احساسم طنین تاج شاهی داشت دنیایش
حالا میان سنگها نجابتی عریان به ساز اشک می رقصد
که شبخیز تمام رودها را هجله بندد
بی انکه با تلخهاو یا شورها . . . !!!
که راز افسردگی تاراج من
این میکده ی بی راهه رویان است
مثل حسی که بلوغ از نوک پا تا نوک ناخن خدا پیدا کرد
نه ! نه! حالا یادم آمد من
من سرگردان انجا بودم
پشت نمناکی خاموش و هوسناک کویر
جرعه جرعه مهربانی ام تو را مست شدو
دستهایت با هم همدست شد
آنشب شیطنت طوفان
دست از سر رقص قاصدکها برداشت
و تماشای دو چندان خدا با ماه و آن تندی سوزان شهابها
مثل ماجرای پروین شدن خوشه ی شب
همه را می خنداند
من تو را شعر شدم تا نفست گرم بماند در باد
و بیایدو مرا گیج تماشا کند و
آینه ی بهشت را ها کند و نقد رسوایان رسوا کند
ناگهان دستهایت مست شد. . . سرمست شد
شعرهایی که به ناخن امید روی هر صلیب حکاکی شدم
خیس شد بارید و این باده ی بی انکار شد
که دستهای لرزان من دیگر از
تازیانه های نه تو
نمی ترسد
در چاه قلب من هزاران خدا
تو را نجات میدهد
بی انکه اسیر شبزده ی دخمه ها کندت
و از هجله ی گیسوان تو دست صدها زلیخا
کوتاه می شود
ارتفاع نجابت به پای چشمهایت
از کهنه ترین پیراهن خون آلود تو تا
ابریشم زرباف پادشاهیت
همه را چون تن عریان انار ها
چاک چاک خواهم کرد
شاید
گستاخی چکیده از انگشتهای من
پیشه ی راهت باشد!!!!!!!!
به ديدارم امدي
دو فنجان قهوه قجري لبهايت داشت
يكيش آري و ديگري
انچه مرا كشت
من از دشت می آیم
با گله های رمیده وحشی تاز
که از عقوبت یک تاراج
می گریختند مثل من
سفر نامه ی مادیان سرخ بهانه های تو را
که تکرار می کنم
در قلب تمام آینه ها
هوس شکستنم می رقصد
حالا
ایمان می آورم
به زاغ دلنواز چشم های قشنگی
که می دانم سیاه بخت من بود
که پاشید توی آن
امشب تمام شومینه هاتان
مهمان من
جنگل سبز باور هایم
زغالستانی بیش نبود
مادرم
قلب مرا حجامت کن
استخوان تلخ این سرنوشت
گلوی من را بلعیده است
حالا که بیش از 52 بار
کودک انگشت های من
نمی تواند برای زلال گیسوانت
تکرار شوند
صد ها بوسه مگر کافی نبود
تا ستاره ها بدانند
که حالا تو مال من شده ای
و نباید دیگر به تو
چشمک بزنند
سند باد سرگردان قصه ها شده ای
مصر همینجاست
به دنبال چه می گردی
در اهرام ثلاثه قلبت
یک مومیایی یخ بسته
در تابوت چشم های قرن
قافله سیاه پوش ذهن تو را تکرار می کند
تو
که در ناگهان غبار آلوده
سپید ترین اسب تازی هایت
گم شده ای
بغض مچاله شده توی گلویم را
اتو می کنم
تا صاف ببارد
من
می ترسم از خشکشویی دنیا
دوستت دارم
لجن آلود تر از همیشه
ته مانده ی تلخ شراب آلود دهانت را می پویم
شاید مست راست گفته باشی
دوستت دارم
مرد یونانی قصه های من
عاشقانه خودش را
در کشتی اش سوزاند
حالا جنوبی ترین ساحل کیش چشمهای من
چوب حراج تماشایتان را خورده است
رام من باش که دیوانه تر از رقص توام
شیحه ی شعر من اندام تو را می تازد
و تو تن ناز ترین حس خودت را در باد
می سپاری به فراموشی و من
تب تند بوسه های ابر ها را آرام
می نوازم روی لبهایت و تو
هق هقت می گیرد
اسب وحشی صفت تنهایی
برو آنجا نکند دیر شود
که پری ها توی دشت
قصه ی گیسوی نا بافته ی خود به سراب
می فروشند و تو
یک غزل تیره تر از شب شده ای!!!
توی قوطی کبریت خوابیدم
می دانستم روزی مرا هم
به اتش خواهی کشید
ماشین ها آنقدر به هم نزدیک شدند
که چشم های تو را از من
دور کردند
در هجله حادثه
بوی پیراهن یوسف می آمد
اما
نزدیک که شدم
به دست آورده ام را برای همیشه از دست دادم
حالا خط چین های سپید
سیاه پوشیده اند
دیگر مهربانی نیست تا آن سوی جاده
آن ها را بی تاب بشمارد
ماشین ها آنقدر به هم نزدیک شدند
که چشم های تو را از من
دور کردند
در هجله حادثه
بوی پیراهن یوسف می آمد
اما
نزدیک که شدم
به دست آورده ام را برای همیشه از دست دادم
حالا خط چین های سپید
سیاه پوشیده اند
دیگر مهربانی نیست تا آن سوی جاده
آن ها را بی تاب بشمارد
اگر فقط برای یک بار
مرا با نام کوچکم صدا کنی
بر روی تمام شاخه های نجابت
آشیانه خواهم ساخت
دیگر مهم نیست
این تبر غرور
چه خواهد کرد
آنقدر بر شانه هایم گریه کردی
که به خود امید وار شدم
اما وقتی که علتش را پرسیدم
به من گفتی
چرا موهایم فدای وطن ...
... دو تا مشکی سه تا آبی دو تا خرمایی روشن و...
خواهم بافت تا همیشه
نقش افسون گر چشم هایت را
بر چهار چوب دار قالیچه قلبم
آن شب سرد زمستانی را یادت هست
که فرشته ها میان من و تو
مشت مشت ستاره می پاشیدند
برف روی گونه های سرد من آهسته مرد
و تو لبخند زنان
کت گرمت را بر چوب لباسی تنم آویختی
آخر دیوانه
صورتم را گرم کن
سارا یم اما
سبد انار هایم گم شد
باد بی رحمانه
گل های سرخ دامن مرا با خود برد
آب بی شرمانه
چهره مرا به آغوش کشید
ماه مهتاب نگاهم را در
قفس ستاره ها کرد اسیر
آتش جداییت
کشتی شعر مرا سوزانید
خاک هم نو گل رویا یم را خشکانید
دیگر هیچ ندارم اما
گذر اسب سپید چشمهایم
تخت جشمید نگاهت را ویران می کند
گریه ام می گیرد
هر بار که به چارلی چاپلین قلبم می خندی
و می خندم
وقتی که این دلقک دوره گرد
در قلعه خاموش چشم هایم
بی صدا می گرید
آخر همه ی ولنتاین ها برایت ادکلن خریده ام
با این همه
هر بار که از کنارم می گذری
بوی سیگارت مرا می کشد

