تبليغاتX
سویتا



غم خوشبختی من

ماجرای دوئل مداد با کاغذ بود

وقتی که تنهاییش خط خورد

سپید مچاله ام کرد

و من شدم

تازه عروس آبهای رهگذر

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 19:44  توسط سارا مومن  | 



شانه ی راه بریده است

این را همیشه تابلو ها به من می گفت

اما در جاده ی چشم های تو

هیچ تابلو یی خبر نداشت

شانه های راههایت اینچنین بریده است!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 10:0  توسط سارا مومن  | 



دلم خیلی گرفته  

باورم نمیشه پسر خاله ی عزیزم یک هفتس که دیگه نیس

به چی فکر میکرد که لایق همچین مقامی شد نمی دونم فقط  

جاش خیلی خالیه!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 17:1  توسط سارا مومن  | 



یک دست کت و شلوار برای دامادی

نه نه برای چشیدن طعم آزادی

میلاد جان تمام عمر پرهای نازت را

کجای قامت رعنای خودت جا دادی؟

*      *     *     *       *        *

تو می خندی و من گریانم از تو

تمام شهر را  نالانم از تو

یکی در جستجوی چهره ات بود

بیا عکس شهید لرزانم از تو

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 16:57  توسط سارا مومن  | 



مرد شب

بندو بارت را کمی تعمیر کن

دستهایم می خورد به استخوانهای تراش خورده و بی جان تنت

مرد شب لااقل اینبار کمی روغن بزن

چوب خشکیده ی لولای گلویت تا صبح

عقدنامه ی خودش را با هوا 

جشن می گیرد عروسی می کند

با قریچ قروچ خود خواب مرا به دار می آویزد!

مرد شب حالم بهم می خورد از........  

پشه ها توی هوا به ساز وحشیانه ی غم های من میرقصند!

تو که حالیت نمی شود سرت

زیر آهنی ترین پتوی خواب پنهان است

مرد شب حالم بهم می خورد از........  

تو که آدم نیستی دیو تاریکی ای وحشت مرگ

آن زمان که ساعت دیواری

یازده بار در خاموشی می خندد

و تمام کودکان باز مانده ی ادیسون

در میان خانه های شهر

بی صدا می میرند

قفل و زنجیر به پاداری و می آیی به سویم

شیشه ها هنوز از

سکته ی دیشب خود بی جانند

نیست دیگر راهی

خود شعله می شوم

تو فقط خاموش باش

 و خدا

صبح خاکستر از باد به جا مانده و تبدار مرا

آدم خواهد ساخت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 15:30  توسط سارا مومن  | 



دو سه تا چین پیشانی ات را  

چینهای دامن من هم باز نکرد

حتی اگر تا چین برایت می رقصیدم

باز هم نمی شکستی

سنگچین یخ بسته ی غرورت را!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 15:12  توسط سارا مومن  | 



ترس من از

   بوسه های پنهانی ات بر پیشانی ام نیست

                      می ترسم

                                   ماه پیشانی شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 6:23  توسط سارا مومن  | 



همه بهانه بود که تکرار شوم به باد

از ازدحام سرخ معراج شقایق ها دلم گرفته بود

من تلخ تاراج خودم را می چکاندم تا

 بگویم  که شراب می خورده ام بی باک

 اندیشه ام فردای خاموش بلوری بود

که در رگهاش نور عشق÷اشیدم

 و در الماس احساسم طنین تاج شاهی داشت دنیایش

حالا میان سنگها نجابتی عریان به ساز اشک می رقصد

که شبخیز تمام رودها را هجله بندد

بی انکه با  تلخهاو یا شورها . . . !!!

که راز افسردگی تاراج من

 این میکده ی بی راهه رویان است   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 6:22  توسط سارا مومن  | 



حس می کنم این باده در این بادیه احساس عجیبی است

مثل حسی که بلوغ از نوک پا تا نوک ناخن خدا پیدا کرد

نه ! نه!  حالا یادم آمد من

من سرگردان انجا بودم

پشت نمناکی خاموش و هوسناک کویر

جرعه جرعه مهربانی ام تو را مست شدو

دستهایت با هم همدست شد

آنشب شیطنت طوفان

دست از سر رقص قاصدکها برداشت

و تماشای دو چندان خدا با ماه و آن تندی سوزان شهابها

مثل ماجرای پروین شدن خوشه ی شب

همه را می خنداند

من تو را شعر شدم تا نفست گرم بماند در باد

و بیایدو مرا گیج تماشا کند و

آینه ی بهشت را ها کند و  نقد رسوایان رسوا کند

ناگهان دستهایت مست شد. . .  سرمست شد

شعرهایی که به ناخن امید روی هر صلیب حکاکی شدم

خیس شد بارید و این باده ی بی انکار شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 5:39  توسط سارا مومن  | 



دوباره  آمده ام تا پیراهنت را پاره کنم

که دستهای لرزان من دیگر از

تازیانه های نه تو

نمی ترسد

در چاه قلب من هزاران خدا

تو را نجات میدهد

بی انکه اسیر شبزده ی دخمه ها کندت

و از هجله ی گیسوان تو دست صدها زلیخا

کوتاه می شود

ارتفاع نجابت به پای چشمهایت

از کهنه ترین پیراهن خون آلود تو تا

 ابریشم زرباف پادشاهیت

همه را چون تن عریان انار ها

چاک چاک خواهم کرد

شاید

گستاخی چکیده از انگشتهای من

پیشه ی راهت باشد!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 5:25  توسط سارا مومن  | 



برف مي باريد و يلدا نام داشت

به ديدارم امدي

دو فنجان قهوه قجري لبهايت داشت

يكيش آري و ديگري

انچه مرا كشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 19:25  توسط سارا مومن  | 



 

من از دشت می آیم

با گله های رمیده وحشی تاز

که از عقوبت یک تاراج

می گریختند مثل من

سفر نامه ی مادیان سرخ بهانه های تو را

که تکرار می کنم

در قلب تمام آینه ها

هوس شکستنم می رقصد

حالا  

ایمان می آورم

به زاغ دلنواز چشم های قشنگی

که می دانم  سیاه بخت من بود

که پاشید توی آن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 18:33  توسط سارا مومن  | 



 

امشب تمام شومینه هاتان

مهمان من

جنگل سبز باور هایم

زغالستانی بیش نبود

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 10:24  توسط سارا مومن  | 



 

مادرم

قلب مرا حجامت کن

استخوان تلخ این سرنوشت

گلوی من را بلعیده است

حالا که بیش از 52 بار

کودک انگشت های من 

نمی تواند برای زلال گیسوانت

تکرار شوند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 18:36  توسط سارا مومن  | 



 

صد ها بوسه مگر کافی نبود

تا ستاره ها بدانند

که حالا تو مال من شده ای

و نباید دیگر به تو

چشمک بزنند

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 10:32  توسط سارا مومن  | 



 

 سند باد سرگردان قصه ها شده ای

مصر همینجاست

به دنبال چه می گردی

در اهرام ثلاثه قلبت

یک مومیایی یخ بسته

در تابوت چشم های قرن

قافله سیاه پوش ذهن تو را  تکرار می کند

تو

که در ناگهان غبار آلوده
سپید ترین  اسب تازی هایت 

گم شده ای  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 18:6  توسط سارا مومن  | 



 

بغض مچاله شده توی گلویم را

اتو  می کنم

تا صاف ببارد

من

می ترسم  از خشکشویی دنیا

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 18:43  توسط سارا مومن  | 



 

دوستت دارم

لجن آلود تر از همیشه

ته مانده ی تلخ شراب آلود دهانت را  می پویم

شاید مست  راست گفته باشی

دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت 10:30  توسط سارا مومن  | 



وقتی که بیگانه شدم

مرد یونانی قصه های من

عاشقانه خودش را

در کشتی اش سوزاند

حالا جنوبی ترین ساحل کیش چشمهای من

چوب حراج تماشایتان را خورده است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 17:47  توسط سارا مومن  | 



اسب وحشی صفت تنهایی

رام من باش که دیوانه تر از رقص توام

شیحه ی شعر من اندام تو را می تازد

و تو تن ناز ترین حس خودت را در باد

می سپاری به فراموشی و من

تب تند بوسه های ابر ها را آرام

می نوازم روی لبهایت و تو

هق هقت می گیرد

اسب وحشی صفت تنهایی

برو آنجا نکند دیر شود

که پری ها توی دشت  

قصه ی گیسوی نا بافته ی خود به سراب

می فروشند و تو

یک غزل تیره تر از شب شده ای!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08ساعت 16:59  توسط سارا مومن  | 



بی صدا

توی قوطی کبریت خوابیدم

می دانستم روزی مرا هم

به اتش خواهی کشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 17:40  توسط سارا مومن  | 



 

ماشین ها آنقدر به هم نزدیک شدند

که چشم های تو را از من

دور کردند

در هجله حادثه

بوی پیراهن یوسف می آمد

اما

نزدیک که شدم

به دست آورده ام را برای همیشه از دست دادم

حالا خط چین های سپید

سیاه پوشیده اند

دیگر مهربانی نیست تا آن سوی جاده

آن ها را بی تاب بشمارد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/15ساعت 18:22  توسط سارا مومن  | 



 

ماشین ها آنقدر به هم نزدیک شدند

که چشم های تو را از من

دور کردند

در هجله حادثه

بوی پیراهن یوسف می آمد

اما

نزدیک که شدم

به دست آورده ام را برای همیشه از دست دادم

حالا خط چین های سپید

سیاه پوشیده اند

دیگر مهربانی نیست تا آن سوی جاده

آن ها را بی تاب بشمارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 18:11  توسط سارا مومن  | 



 

اگر فقط برای یک بار

مرا با نام کوچکم صدا کنی

بر روی تمام شاخه های نجابت

آشیانه خواهم ساخت

دیگر مهم نیست

این تبر غرور

چه خواهد کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 18:24  توسط سارا مومن  | 



 

آنقدر  بر شانه هایم  گریه کردی

که به خود امید وار شدم

اما وقتی که علتش را پرسیدم

به من گفتی

چرا موهایم فدای وطن ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 18:29  توسط سارا مومن  | 



 

... دو تا مشکی  سه تا آبی دو تا خرمایی روشن و...

خواهم بافت تا همیشه

نقش افسون گر چشم هایت را

بر چهار چوب دار قالیچه قلبم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/29ساعت 10:22  توسط سارا مومن  | 



 

آن شب سرد زمستانی را یادت هست

که فرشته ها میان من و تو

مشت مشت ستاره می پاشیدند

برف روی گونه های سرد من  آهسته مرد

و تو لبخند زنان

کت گرمت را بر چوب لباسی تنم آویختی

آخر دیوانه

صورتم را گرم کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 10:18  توسط سارا مومن  | 



 

سارا یم  اما

سبد انار هایم گم شد

باد بی رحمانه

گل های سرخ دامن مرا با خود برد

آب بی شرمانه

چهره مرا به آغوش کشید

ماه مهتاب نگاهم را در

قفس ستاره ها کرد اسیر

آتش جداییت 

کشتی شعر مرا  سوزانید

خاک هم نو گل رویا یم را  خشکانید

دیگر هیچ ندارم اما

گذر اسب سپید چشمهایم

تخت جشمید نگاهت را  ویران می کند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/18ساعت 10:14  توسط سارا مومن  | 



 

گریه ام  می گیرد

هر بار که به چارلی چاپلین قلبم می خندی

و می خندم

وقتی که این دلقک دوره گرد

در قلعه خاموش چشم هایم

بی صدا می گرید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/14ساعت 10:27  توسط سارا مومن  | 



خسته شده ام

آخر همه ی ولنتاین ها برایت ادکلن خریده ام

با این همه

هر بار که از کنارم می گذری

بوی سیگارت مرا می کشد

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/08ساعت 17:28  توسط سارا مومن  |